به همون اندازه که از حرف‌های جون‌دار و عمیق فاصله بگیریم، علاقه‌مون به مطالب سطحی و بی‌مغز بیشتر میشه. اگه نگاه‌مون به زندگی و دنیای اطراف‌مون داخل چارچوبی منطقی و منسجم نباشه، و یا خیلی فانتزی باشه، اون‌وقت بیشتر ایده‌ها و نظراتمون بستگی به این داره که اون روز چطور از خواب بیدار شدیم، از دنده چپ یا راست؟! همین میشه که یه روز در مقابل سختی‌ها و مشکلات و تجربه‌های تلخ‌مون میریم سراغ پست‌هایی که میگن خودتو تحویل بگیر، واسه خودت کادو بخر، بی‌خیال دنیا بشین یه قوه بخور، ملت عشق بخون و بشکن بزن و برقص، یه روزم میریم سمت انزوا و زانوی غم بغل‌کردن و تو فاز تنهایی غرق شدن!

امثال شوپنهاور، وقت و عمر و انرژی خودشونو صرف این کردن که نگاه‌مون به زندگی، علی‌رغم زشتی‌ها و زیبایی‌هایی که داره، کمی منطقی‌تر و عمیق‌تر از اینی که الان هست بشه و با هر بادی که می‌وزه، مثل بید نلرزه.

کاش می‌تونستم بی‌خیالِ ناراحت‌شدن بعضی از دوستان مجازی‌ام می‌شدم و خیلی کوبنده‌تر می‌نوشتم. کاش این کتاب رو ده سال زودتر می‌خوندم.