برای اندیشه

رمان مقتل حسین(ع)

همیشه به دنبال کتابی بودم تا به صورت داستانی قیام امام حسین(ع) را از همان روزهای نخستش (نیمه‌ی ماه رجب) تا خطبه‌ی غرّای امام سجاد(ع) در مدینه برایم بازگو کند تا هم با جنبه‌ی تاریخی قیام آشنا شوم و هم به دلایل قیام امام پی ببرم و در کنار این‌ها شرایط و اوضاع و احوال سیاسی هر مقطع زمانی را به خوبی درک نمایم تا در نهایت به چرایی تصمیمات امام و اهل بیت پاکش در هر برهه‌ی زمانی پی ببرم.

یعنی به طور کلی کتابی باشد با آمیزه‌ای از تاریخ و تحلیل و شور و شعور و البته بیانی هنری که نه مخاطبانش را خسته کند و نه او را به سمت مسائل حاشیه‌ای سوق بدهد؛ موضوعاتی که امروز بازیچه‌ی دست برخی دکان‌داران شده است!

"مهدی خدّامیان آرانی" این مهم را در "هفت شهر عشق" خود به منصه‌ی ظهور رسانده و به تمامی دانسته‌ها و یافته‌های پراکنده‌ای که مخاطب از پای منبرها و روضه‌ها و مطالعه‌ی کتاب‌ها به دست آورده، نظم بخشیده و با بیان هنرمندانه‌اش روحی در آن‌ها دمیده که خواننده را مجذوب خود می‌نماید.

 بیان این کتاب به گونه‌ای است که نویسنده، خود را همراه کاروان امام می‌سازد و در همان ابتدا از مخاطبش می‌خواهد تا او نیز به جمع یاران اندک امام بپیوندد.

واقعاً همان‌گونه که نویسنده در مقدمه‌ی کتابش گفته؛ هفت شهر عشق "نگاهی نو به حماسه‌ی عاشورا" است. هفت شهر عشق، یک رُمان است؛ رُمان مقتل حسین(ع)...


چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 - سید هادی مصطفوی -
برچسب‌ها: کتاب هفت شهر عشق مهدی خدامیان آرانی امام حسین مقتل امام حسین

وبلاگ ... سربازی ... رسوایی ... کربلا ... زندگی ...

1. هیچ چیزی بدتر از آن نیست که برای مدتی با وبلاگ دوستانت انس بگیری، مطالبشان را دقیق بخوانی، برایشان نظر بگذاری، پاسخ بگیری، آن را در پیوندهای روزانه‌ات قرار بدهی و ... خلاصه چندبار دیگر هم آن مطالب را بخوانی... و پس از مدتی که دوباره برمی‌گردی، ببینی وبلاگش را تعطیل کرده یا گفته تا اطلاع ثانوی نخواهم آمد! بارها شده که در فضای مجازی شاهد چنین اتفاقاتی بوده‌ام... اما نمی‌دانم دلیل اصلی این دوستان بزرگوار برای انجام چنین کارهایی چیست؟؟ لااقل به فکر دل مخاطبان‌تان هم باشید!

2. خدمت سربازی بهترین زمان برای مرور گذشته و البته برنامه‌ریزی برای آینده است. هنوز خیلی از خدمتم باقی مانده است؛ و به همین دلیل از اظهار نظر در این خصوص خودداری می‌کنم. ولی دوست دارم بعدها بنویسم که چرا رهبر انقلاب فرمودند: خدمت سربازی، خدمت واقعا مقدسی است. و البته خواهم گفت چرا عده‌ی زیادی از پدر و مادرها بر این باورند که خدمت سربازی، آدم را مَرد بار می‌آورد.

3. خوش به حال پدر و مادرهایی که به فرزندانشان به خوبی یاد داده‌اند که برای زندگی کردن، چشم به مال و زندگی دیگران نداشته باشند. این روزها دوباره درگیر همان موضوع قدیمی‌ام: خواهی نشوی هم‌رنگ، رسوای جماعت شو!

بادش بخیر؛ قبلا نوشته بودم:

متأسفانه امروزه هم‌رنگ بودن با جماعت مصیبتی شده است برای ما. در همه‌ی امور، اول مردم را نگاه می‌کنیم و بعد می‌خواهیم خود را با آن تطبیق دهیم. کسی هست دلیل منطقی و عقلانی این رفتار را بگوید؟ و سؤالم این است که چرا مذهبی‌ها هم دچار این توهم باطل شده‌اند؟ { به عنوان مثال می‌گویند فلانی برای پسرش فلان چیز را در جشن عروسی‌اش هدیه داد، چرا من ندهم؟؟ زن به شوهرش می‌گوید فلانی در خانه‌اش فلان کالا را دارد، چرا ما نداریم؟؟ }

مذهبی‌ها هم اسیر این چراها شده‌اند. باید بدانیم دل‌کندن از داشته‌های مردم، ایمان قوی می‌خواهد. شاید این دل‌کندن، به قیمت رسوایی‌مان تمام شود، ولی یک مسلمان واقعی، شیرینی این رسوایی را با خوشیِ هم‌رنگ شدن با جماعت عوض نمی‌کند.

4. راستی، همین روزها دوستانم با کاروان دانشجویی عازم کربلا می‌شوند... این شعر را هنگامی که کاروان‌های پیاده‌ی کربلا را در روز اربعین از تلوزیون می‌دیدم، سرودم؛ تقدیم به دوستانم:

یک روز پیاده کربلا خواهم رفت

پابوسِ امامِ سر جُدا خواهم رفت

هر چند نبسته‌ام بر و بارِ سفر

با سوره‌ی شمس و والضحی خواهم رفت

عمری است که شش گوشه نشد قسمت من

این بار به اذن مرتضی خواهم رفت

دل، قبله‌ی اشک است، به خود می‌بالم

تا قبله‌ی مایل به خدا خواهم رفت

سوگند به بانوی دو عالم زهرا

آرام و سبک‌بال و رها خواهم رفت...

 

5.     بی تو این‌جا چشم‌هایم خیسِ خیس      نامههای بی‌شمارم خیس خیس

 


یکشنبه هجدهم خرداد 1393 - سید هادی مصطفوی -
برچسب‌ها: وبلاگ سربازی کربلا رسوایی زندگی

به خدا می‌سپارمت...

گاهی کلی حرف برای گفتن داری، به خودت میگویی حتما وقتی دست به قلم شدم همه‌شان را می‌گویم، ولی وقتی میخواهی بنویسی... چیزی برای گفتن نداری... یا این‌که اصلا توانش را نداری...

مثل قدیم‌ها می‌خواهم از جاد شروع کنم. همان جامعه اسلامی دانشجویان؛ همان‌جا که نقطه‌ی عطفی در زندگی‌ام بود و مرا با دنیای جدیدی که تا آن روزگار نمی‌شناختمش، آشنا کرد.

نمی‌دانم که اگر یک بار دیگر به آن زمان بازگردم، باز هم همین جاد را انتخاب خواهم کرد یا خیر؟ همین آلونک بی‌ریا...

نمی‌دانم، ولی خدا را شکر تجربیات زیادی را در آن سال‌ها کسب نمودم. روزهای اولی که جاد در دانشگاه‌مان بنا شده بود، رسوای عام و خاص شده بودیم. یک عده ما را جدا شده‌ی از خط امام (خط خودشان) می‌دانستند و عده‌ای نیز تنها تفاوت ما با جناح سیاسی مقابل‌شان را در نوع پوشش و مثلا عینک آفتابی زدن‌مان می‌دانستند.

یادم هست آن روزها... خیلی‌ از سلام و علیک‌ها گرمای دیروزش را نداشت... حتی امام حسین ما را هم قبول نداشتند... حتی آش نذری‌مان را هم...

هر چند ما نیز در عرصه‌ی اشتباهات کوتاه نیامدیم و مانند آنان با خودشان رفتار نمودیم، لیکن تاریخ و آنان که در گذرش زیسته‌اند، خودشان قضاوت خواهند کرد که ما که بودیم و چه کردیم و چه می‌خواستیم...!

یادش بخیر... کمی متفاوت بودیم. دنیای خاص خودمان را داشتیم. می‌خواستیم از کلیشه‌ها بیرون بیاییم. البته به شرطی که به اصول خدشه وارد نشود که مطمئنم در بسیاری از موارد نشد!

گذشت و گذشت و گذشت... انگار برای بعضی‌ها هنوز روشن نشده بود که ما یک تشکل قانونی هستیم. هنوز نمی‌دانستند و البته نمی‌خواستند بدانند و چشم آن را نداشتند که ببینند " ما می‌توانیم! ". ولی خب برای‌شان بسیار گران آمده بود....

یادم هست... هنوز یادم هست... ولی بیم آن دارم تا با گفتنش سر و کله‌ی نامحرمان پیدا شود و ...

خاطرات را که مرور می‌کنم، می‌بینم چقدر ساده بودیم ما. نه قصد تباهی دیگران را داشتیم و نه تخریب کسی. البته انکار نمی‌کنم که دچار اشتباهاتی هم شدیم ولی برآیند همه‌ی اعمال‌مان آن نبود که آنان می‌پنداشتند...

همیشه به دوستانم می‌گفتم که هر چه سنگ انداختند، عنایت نکنید؛ هرچه گفتند توجه نکنید و هر چه ناسزا گفتند، به خود نگیرید... این نشانه‌ی بزرگی ماست!

دیروز دیدارمان با خانواه‌های معظم شهدا را تحریم می‌کردند، جلسات‌مان را تحریم می‌کردند، خود ما را تحریم می‌کردند...

امروز هم همین‌طور... کربلای ما را تحریم می‌کنند...

الباقی باشد برای قیامت!

پی‌نوشت:

یک. هنوز هم اگر به ترم دوم بازگردم، مشتاقانه وارد جاد خواهم شد و البته با گام‌هایی استوارتر!

دو. امروز رسما و قانوناً مسئولیت بنده (به عنوان عضو هیئت نظارت) در جاد به پایان رسید و دیگر هیچ‌گونه تعهد قانونی نسبت به آن ندارم.

سه. از همه‌ی دوستانم که در خانواده‌ی جاد سهند فعالیت می‌نمودند کمال تشکر را دارم.

سعید علی‌بیگی: نخستین دبیر جاد سهند؛ که امیدوارم موفق و مؤید باشد.

سبحان نیریزی: دبیر سیاسی جاد؛ که همین روزها برای ادامه‌ی تحصیل به خارج از کشور خواهد رفت. حرف‌ها و نصایحش هنوز آویزه‌ی گوش‌هایم هست.

جواد شریف‌پور: که همواره نسبت به انگیزه و علاقه‌اش به کتاب‌خوانی و مطالعه حسادت می‌کردم. جواد هم‌اکنون سومین ماه خدمت سربازی‌اش را می‌گذراند.

مهدی ابراهیمی: سومین دبیر جاد سهند؛ که امروز آخرین روز کاری‌اش را در جاد سپری می‌کند؛ و مطمئنم اگر تلاش‌های او نبود امروز به جای برگزاری انتخابات، در دفتر جاد سهند را پلمب می‌کردند...

امید رحیمی: طراح، گرافیست و در بعضی مواقع همه‌کاره‌ی جاد سهند؛ پر قدرت و شب‌زنده‌دار و خستگی‌ناپذیر!

محمد فائز نجاری: آوینی‌شناسی‌ و تحلیل‌های سیاسی‌اش منحصربه‌فرد بود. امیدوارم حلالم کند. و البته منتظرم تا به زودی از بند تجرد رهایی یابد!!

از برادران عزیزم سید محمدمهدی طباطبایی مجد، رضا پورجم، عباس پورهدایت، رضا موسی‌نژاد، مرتضی عاشوری، تقی طاهری و بهزاد عابدی به خاطر حضور فعال‌شان در این تشکل بسیار سپاس‌گزارم.

همین‌طور از خواهران محترم فاطمه‌السادات میری‌اقدم، معصومه اسلامی، اکرم هوشیاری، فریبا سلیم‌زاده و مهسا وحید که مجدّانه کوشیدند تا این تشکل بتواند به معنای واقعی کلمه، ابعاد مختلف سبک زندگی اسلامی و جلوه‌های مختلف زن در آئین اسلام را برای مخاطبانش ترسیم کند سپاسگزارم.

و البته از تمامی عزیزانی که در راستای اعتلای جاد کوشیدند، ممنون و متشکرم.

حقیقتا یکی از ویژگی‌های بارز بچه‌های جاد؛ آن‌هایی که خالصانه آمدند و تا آخرش هم ماندند، بی‌ریایی آن‌ها بود.

زیباترین‌های آن سال‌ها...

دیدار با خانواده‌ی شهیدان ذاکری؛ که به حق بسیار شیرین و دوست‌داشتنی بود. هنوز حسین حسین گفتن پدر شهیدان را با آن لهجه‌ی زیبای آذری‌اش به یاد دارم...

دیدار با خانواده‌ی شهید یوسف حقائی؛ یادش بخیر... بهترین‌هایم را پیدا کرده بودم...

دیدار با جانباز عزیز خسرو ملازاده؛ چقدر می‌لرزیدم وقتی از همسرش سؤال پرسیدم... که چرا بین آن همه، خسروی ویلچرنشین را برای زندگی انتخاب کردید...؟ هر چند بلافاصله خودم به آن حرفم خندیدم.

یک غروب پنج‌شنبه... حضور در وادی رحمت... مزار شهدای گمنام... یک جمع ساده، کوچک و غریب...

اولین مصاحبه‌ی زندگی‌ام! با دکتر رضا یگانی؛ و همان‌جا بود که عاشقش شدم...

جلسه‌ی قشنگ "روزی با رزیتا خاتون"؛

آشنایی‌ام با شخصیت بزرگ سید مهدی شجاعی؛

جلسات شبانه‌ی محرم سال 89؛

کتاب‌فروشی آرمان‌شهر تبریز... روح‌الله رشیدی... علی سلیمانیان... دکتر اسفندیار قره‌باغی و البته حاج بهزاد پروین‌قدس؛

حضورم در همایش تابستان 89 جاد دانشگاه همدان؛ که دیگر هیچ همایشی را مانند آن ندیدم.

دیدار با نائب مهدی(عج)؛

و آشنایی‌ام با مرواریدی که هنوز از صدفش بیرون نیامده...

باشد؛ برای دیدن تو صبر می‌کنم       تا لحظه‌ی رسیدن تو صبر می‌کنم

چهار. لیلة‌الرغائب نزدیک است... التماس دعا.


سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 - سید هادی مصطفوی -
برچسب‌ها: جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی سهند تشکل‌های دانشجویی دکتر رضا یگانی شعر

خیلی برایم سخت بود که نخستین بند این نوشته را به کدام موضوع اختصاص بدهم. دست آخر هم نتوانستم با خودم کنار بیایم و به‌ناچار تصمیم گرفتم همین‌طور و بدون اولویت، مطالبم را خدمت دوستان عرض کنم.


1. خوش به حال آن‌هایی که در تعطیلات نوروز، با اهدای کتاب به عنوان عیدی، قدمی در عرصه‌ی گسترش کمّی فرهنگ کشور برداشتند. حقیقتاً امر مطلوب و پسندیده‌ای است. شاید در برخی از خانواده‌ها کسی نسبت به مطالعه‌ی کتاب رغبتی نداشته باشد، لیکن ما جوانان مدعی انقلابی می‌بایست این خصیصه را در خود به وجود بیاوریم و حداقل به آن دسته از دوستان و خویشاوندان‌مان که مطمئنیم مایل به خواندن کتاب‌اند، در مناسبت‌ها و اعیاد و جشن‌های مختلف، کتاب هدیه بدهیم.

مقام معظم رهبری: «گسترش کمّی فرهنگ، یعنی مردم را کتاب‌خوان کنیم و گسترش کیفی، یعنی تولید کتاب کنیم». شهریور 1375

2. به نوبه‌ی خودم شهادت مادر سادات حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را به همه‌ی دوست‌دارانش تسلیت عرض می‌کنم. به این بهانه، شعری که پیش‌تر سروده بودم و
چند روز قبل از فرا رسیدن شهادت امام رضا علیه‌السلام تکمیلش نمودم، در این قسمت تقدیم شما می‌کنم. (+)

3. فقط کم مانده است در زیرنویس تلوزیون بگویند: هر کس از گرفتن یارانه انصراف دهد مرا شاد کرده است و هر کس انصراف ندهد مرا آزرده است. پیامبر اکرم... (الهی العفو)

4. یکی از تعابیری که از "جهاد" می‌شود آن است که به خاطر خدا، از نفعی که در
چیزی برای خودت وجود دارد، بگذری... با این مقدمه‌ی کوتاه می‌خواهم بگویم: خوش به حال عروس و دامادهایی که وسابل زندگی‌شان را از میان کالاهای ایرانی خریداری می‌کنند. باور کنیم جهاد اقتصادی یک شعار نیست! این‌که رهبری می‌فرمایند یکی از ویژگی‌های اقتصاد مقاومتی، اقتصادی مردم‌بنیاد است همین است. شعاری که با اراده و سرمایه و حضور مردم محقق می‌شود. پس حداقل می‌توان از زوج‌های جوانی که هنوز وسایل منزل خود را تهیه نکرده‌اند این انتظار را داشت که در درجه‌ی اول به سراغ کالاهای ایرانی بروند.

5. حقیقتا با خواندن این خبر کمی ب
غض کردم... (+) در این روزها که داس زور و تکبر به جان انقلابی‌ها افتاده، شنیدن این حرف و دیدن این منظره نویدبخش ایامی بهاری خواهد بود.

محمود احمدی‌نژاد: روزی راحت می‌نشینم که پر
چم شهدا در بالای کاخ سفید به اهتزاز در آید.

6. فرصت نکردم به طور کامل سری سوم سریال پایتخت را ببینم. ولی موفق به دیدن چ
ند قسمت پایانی‌اش شدم. در این خصوص ذکر دو نکته را ضروری می‌دانم:

این‌که این سریال در صدد تمسخر لهجه‌ی مازندرانی بوده یا خیر و یا این‌که با نیت و
غرض قبلی در صدد اتصاف برخی صفت‌های نادرست به مردم مازندران بوده، حرف خاصی برای گفتن ندارم، چرا که پاسخش را نمی‌دانم. ولی همین‌که روحیه‌ی وطن‌پرستی و ملی‌گرایی را در این برهوت تحقیر عزت ایرانی در سینمای ملی!! به جامعه‌ی ایرانی تزریق کرده است، بسیار خوشحالم.

از تیزبینی نویسنده که در قسمت آخر، عملا برتری ایران را بر قدرت‌های شرق و غ
رب (چین و روسیه و امریکا) در عرصه‌ی ورزش و در صحنه‌ی سریال تلوزیونی نشان داده است بسیار قدردانم.

7. در خدمت سربازی که باشی، قدر فرصت‌ها را بیشتر می‌دانی.

8. روزهای بی تو بودن، سخت شد    ***    خوش به حال فاصله، خوش‌بخت شد...

چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 - سید هادی مصطفوی -
برچسب‌ها: رهبر انقلاب محمود احمدی‌نژاد کتاب شعر حضرت زهرا


نذر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها


نشد که فاطمیه زائر شما باشم

شبی مجاور آن صحن با صفا باشم

دعا نموده‌ام آخر مرا حرم ببرید

خدا نکرده مگر تحبس‌الدعا باشم

***

حرم نیامدم و قسمتم جدایی شد

و پر ز حسرت دیدار آن حوالی شد

گناه، راه من و تو عجب جدا کرده

خوشم که زائر کویت، دلش خدایی شد



شنبه نهم فروردین 1393 - سید هادی مصطفوی -

نوروزتان فاطمی...



جمعه یکم فروردین 1393 - سید هادی مصطفوی -
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin