X
تبلیغات
برای اندیشه




























برای اندیشه

خیلی برایم سخت بود که نخستین بند این نوشته را به کدام موضوع اختصاص بدهم. دست آخر هم نتوانستم با خودم کنار بیایم و به‌ناچار تصمیم گرفتم همین‌طور و بدون اولویت، مطالبم را خدمت دوستان عرض کنم.


1. خوش به حال آن‌هایی که در تعطیلات نوروز، با اهدای کتاب به عنوان عیدی، قدمی در عرصه‌ی گسترش کمّی فرهنگ کشور برداشتند. حقیقتاً امر مطلوب و پسندیده‌ای است. شاید در برخی از خانواده‌ها کسی نسبت به مطالعه‌ی کتاب رغبتی نداشته باشد، لیکن ما جوانان مدعی انقلابی می‌بایست این خصیصه را در خود به وجود بیاوریم و حداقل به آن دسته از دوستان و خویشاوندان‌مان که مطمئنیم مایل به خواندن کتاب‌اند، در مناسبت‌ها و اعیاد و جشن‌های مختلف، کتاب هدیه بدهیم.

مقام معظم رهبری: «گسترش کمّی فرهنگ، یعنی مردم را کتاب‌خوان کنیم و گسترش کیفی، یعنی تولید کتاب کنیم». شهریور 1375

2. به نوبه‌ی خودم شهادت مادر سادات حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را به همه‌ی دوست‌دارانش تسلیت عرض می‌کنم. به این بهانه، شعری که پیش‌تر سروده بودم و
چند روز قبل از فرا رسیدن شهادت امام رضا علیه‌السلام تکمیلش نمودم، در این قسمت تقدیم شما می‌کنم. (+)

3. فقط کم مانده است در زیرنویس تلوزیون بگویند: هر کس از گرفتن یارانه انصراف دهد مرا شاد کرده است و هر کس انصراف ندهد مرا آزرده است. پیامبر اکرم... (الهی العفو)

4. یکی از تعابیری که از "جهاد" می‌شود آن است که به خاطر خدا، از نفعی که در
چیزی برای خودت وجود دارد، بگذری... با این مقدمه‌ی کوتاه می‌خواهم بگویم: خوش به حال عروس و دامادهایی که وسابل زندگی‌شان را از میان کالاهای ایرانی خریداری می‌کنند. باور کنیم جهاد اقتصادی یک شعار نیست! این‌که رهبری می‌فرمایند یکی از ویژگی‌های اقتصاد مقاومتی، اقتصادی مردم‌بنیاد است همین است. شعاری که با اراده و سرمایه و حضور مردم محقق می‌شود. پس حداقل می‌توان از زوج‌های جوانی که هنوز وسایل منزل خود را تهیه نکرده‌اند این انتظار را داشت که در درجه‌ی اول به سراغ کالاهای ایرانی بروند.

5. حقیقتا با خواندن این خبر کمی ب
غض کردم... (+) در این روزها که داس زور و تکبر به جان انقلابی‌ها افتاده، شنیدن این حرف و دیدن این منظره نویدبخش ایامی بهاری خواهد بود.

محمود احمدی‌نژاد: روزی راحت می‌نشینم که پر
چم شهدا در بالای کاخ سفید به اهتزاز در آید.

6. فرصت نکردم به طور کامل سری سوم سریال پایتخت را ببینم. ولی موفق به دیدن چ
ند قسمت پایانی‌اش شدم. در این خصوص ذکر دو نکته را ضروری می‌دانم:

این‌که این سریال در صدد تمسخر لهجه‌ی مازندرانی بوده یا خیر و یا این‌که با نیت و
غرض قبلی در صدد اتصاف برخی صفت‌های نادرست به مردم مازندران بوده، حرف خاصی برای گفتن ندارم، چرا که پاسخش را نمی‌دانم. ولی همین‌که روحیه‌ی وطن‌پرستی و ملی‌گرایی را در این برهوت تحقیر عزت ایرانی در سینمای ملی!! به جامعه‌ی ایرانی تزریق کرده است، بسیار خوشحالم.

از تیزبینی نویسنده که در قسمت آخر، عملا برتری ایران را بر قدرت‌های شرق و غ
رب (چین و روسیه و امریکا) در عرصه‌ی ورزش و در صحنه‌ی سریال تلوزیونی نشان داده است بسیار قدردانم.

7. در خدمت سربازی که باشی، قدر فرصت‌ها را بیشتر می‌دانی.

8. روزهای بی تو بودن، سخت شد    ***    خوش به حال فاصله، خوش‌بخت شد...

چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 - سید هادی مصطفوی -
برچسب‌ها: رهبر انقلاب محمود احمدی‌نژاد کتاب شعر حضرت زهرا


نذر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها


نشد که فاطمیه زائر شما باشم

شبی مجاور آن صحن با صفا باشم

دعا نموده‌ام آخر مرا حرم ببرید

خدا نکرده مگر تحبس‌الدعا باشم

***

حرم نیامدم و قسمتم جدایی شد

و پر ز حسرت دیدار آن حوالی شد

گناه، راه من و تو عجب جدا کرده

خوشم که زائر کویت، دلش خدایی شد



شنبه نهم فروردین 1393 - سید هادی مصطفوی -

نوروزتان فاطمی...



جمعه یکم فروردین 1393 - سید هادی مصطفوی -


گفتگویی گرم و صمیمی که تبدیل به یک رمان کوتاه شد؛

حاج اسماعیل چه داشت که بی‌بی(س) سوایش کرد؟


من و حاج اسماعیل برادر دو قلو بودیم. از همان دوران بچگی، شدیدا نسبت به هم انس داشتیم. علاقه‌مان به هم خیلی زیاد بود. تا جایی که اگر در مدرسه، معلم، یکی از ما دو تا را تنبیه می‌کرد، دیگری به گریه می‌افتاد. همیشه با هم بودیم و هوای هم را داشتیم. آن موقع من در درس ریاضی قوی بودم و ایشان در ادبیات فارسی. سال چهارم ابتدایی بود که من در ادبیات مردود شدم و ایشان در ریاضی! دفعه‌ی بعد جای خودمان را عوض کردیم و به جای هم امتحان دادیم. چهره‌مان خیلی به هم شباهت داشت، تا جایی که یک روز معلم ریاضی اول راهنمایی‌مان می‌گفت مگر می‌شود دو نفر انقدر به هم شبیه باشند!؟

‌کم‌کم انقلاب شده بود. در همه جا مردم به خیابان‌ها آمده بودند و شعارهای انقلابی سر می‌دادند. ما آن موقع سن و سالی نداشتیم. هنوز ده سال‌مان هم نشده بود. یادم می‌آید چندباری من و حاج اسماعیل به همراه پدر به تظاهرات رفته بودیم. مردم می‌گفتند که بختیار مانع از ورود امام به ایران شده است. همه شعار مرگ بر بختیار سر می‌دادند.

در زمان جنگ، کلاس دوم راهنمایی بودیم. چون سن‌مان کم بود به ما اجازه نمی‌دادند به جبهه برویم. شناسنامه‌های خودمان را دست‌کاری کردیم. ابتدا حاج اسماعیل به جبهه رفت. فکر کنم سال 59 بود. بعد از رفتنِ ایشان به جبهه، من هم چند بار اقدام کردم که بروم، منتها می‌گفتند تو یک برادرت رفته و نیازی نیست بروی. بالاخره سال 60 موفق شدم و در کمیته‌ی عملیات شهری کردستان حاضر شدم.

حاج اسماعیل هم در لشگر 25 کربلا حضور یافت. پس از مدتی در عملیات کربلای 4 مجروح شد. ایشان را برای مداوا به تهران بردند. ما هیچ خبری از ایشان نداشتیم. همه‌ی دوستانش می‌گفتند حتما به شهادت رسیده. حتی پدر هم رفته بود خرما و برنج و ... مراسم عزا را تهیه کند. تا ده، دوازده روز بعد که دیدیم حاج اسماعیل با دو عصا به زیر کتف، به خانه آمد. صحنه‌ی عجیبی بود.

پس از مدتی دوباره به جبهه رفت. جراحت‌ها و ترکش‌های زیادی را از والفجر 6 و کربلای 4 والفجر 8 به یادگار داشت. یک جا گلوله به پایش اصابت کرد، جایی دیگر پشت و قفسه‌ی سینه‌اش جراحت برداشت. آخرین بار هم به خاطر سالم نبودن فشنگ دوشکا، قبل از آن‌که فشنگ در جای خودش برود، منفجر شد. ترکش در ریه‌ی حاجی وارد شد. پزشکان به خاطر خطری که جراحی داشت، عملش نکردند.

سال 66 بود که ازدواج کرد، تقریباً یک سال زودتر از من. حسین تنها پسرش هست و فاطمه و زینب هم دو دخترش. اواخر جنگ بود که همه‌ی رزمندگان خبر پذیرش قطعنامه را شنیدند. همه گریه می‌کردیم. حاج اسماعیل هم خیلی ناراحت بود؛ ولی همه می‌گفتند امر، امر رهبر است. حاجی همیشه روی این سخن تأکید داشت. همیشه به ما می‌گفت که حامی انقلاب باشیم و از نظام و ولایت پشتیبانی کنیم.

حاج اسماعیل پس از جنگ، مربی آموزش سپاه بود. اوایل در ساری آموزش می‌داد و بعدها به پادگان قدس مالک اشتر رفت. چند سالی هم در پادگان امام خمینی(ره) تهران خدمت کرد. خیلی برای این کارها وقت می‌گذاشت. همیشه به او می‌گفتیم کمی استراحت کن و به زن و بچه‌ات برس! اما می‌گفت من تکلیفی بر عهده دارم که نمی‌گذارد آسوده باشم. من متعلق به خودم نیستم. شاید گاهی پیش می‌آمد که در یک ماه، 5 روز هم در خانه نبود. صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و آخر شب بر می‌گشت. با تمام وجودش خدمت می‌کرد.

حاج اسماعیل، مداح اهل بیت هم بود. معمولا تمامی شب‌های محرم را در مساجد و تکایای مختلف شهر حضور داشت و در جلسات روضه، مرثیه می‌خواند؛ بدون این‌که کم‌ترین چیزی را در قبال آن دریافت کند. ارادت خاصی به روضه‌ی حضرت زین‌العابدین و حضرت رقیه داشت. همیشه زینب‌خانمِ کوچولویش را به همراه خود در جلسات محرم می‌برد. وقتی روضه‌ی حضرت رقیه را می‌خواند چهره‌اش دیدنی بود. می‌گفت اگر چنین اتفاقی برای دختر من می‌افتاد چه حالی داشتم؟ بنده‌خدا نمی‌دانست این اتفاق دوباره تکرار خواهد شد... شاید هم می‌دانست...

شب شهادتش، حس و حال عجیبی داشتم. صبحِ فردا یکی از رزمندگان با ما تماس گرفت و گفت از حاجی خبر دارید؟ ناخودآگاه گفتم حاجی شهید شده است... پیگیر شدیم. موقع ظهر از سوریه پیام آمد که حاج اسماعیل حیدری به شهادت رسیده. بعد از چند روز جنازه‌ی شهید آمد. تا قبل از آن خیلی به خانواده‌اش سخت گذشت. خیلی غصه خوردیم. تا این‌که بالاخره جنازه‌ی حاجی آمد و خیال‌مان راحت شد. آن شب در حسینیه‌ی ثارا... سپاه آمل با شهید وداع کردیم. فردا (پنج‌شنبه) هم مراسم تشییع جنازه را انجام دادیم.

بزرگ‌ترین آرزویش شهادت بود. همیشه این خواسته‌اش را به ما می‌گفت. دلش نمی‌خواست به مرگ طبیعی از دنیا برود. من خیلی خوشحالم از این‌که حاج اسماعیل به آرزوی دیرینه‌اش رسید. همیشه زیارت عاشورا می‌خواند. همیشه با وضو بود. هیچ وقت این اخلاق را ترک نمی‌کرد. خیلی نسبت به احترام به پدر و مادر تأکید داشت. با همه مهربان بود. با همه نشست و برخاست داشت. اگر می‌دید کسی خلافی مرتکب شده، او را با خوش‌رویی نصیحت می‌کرد ولی گوشش را نمی‌کشید. حاج اسماعیل خیلی مردمی بود. حضور پر شور مردم را در تشییع جنازه‌اش به یاد داریم.

شاید چیزی که بیشتر از همه توجهم را به خودش جلب می‌کرد، ساده‌زیستی حاج اسماعیل بود. تا قبل از شهادتش منزل شخصی نداشت. می‌گفت باید ساده زندگی کنیم تا قدر ائمه را بدانیم. می‌گفت اگر به سمت تجملات برویم از اهل بیت دور می‌شویم. از این‌که می‌دید برخی از انقلابیون و جنگ‌رفته‌ها درگیر تجملات و امور دنیایی شدند دلش می‌گرفت. مخصوصا از آن‌هایی که با سابقه‌ی انقلابی، فتنه‌ی 88 را رقم زدند و دل رهبری را خون کردند. می‌گفت این‌ها حرص دنیا را می‌خورند.


حاجی کتاب‌های زیادی داشت. از کتب مرجع و تاریخی و دینی و آثار شهید مطهری و آیت‌ا... دستغیب گرفته تا کتب شعر و مقتل؛ خیلی اهل مطالعه بود. دست‌نوشته‌های زیادی از او به یادگار مانده که چندتایش را بنده در اختیار دارم. هر محفلی که پیرامون دفاع مقدس بود، از شهید ابراهیمیان می‌گفت؛ شهید سید محمود ابراهیمیان. هم‌کلاسی‌مان بود. ارادت عجیبی به او داشت. می‌گفت اگر می‌خواهید نکته‌ای را از شهدا یاد بگیرید، به وصیت‌نامه‌های‌شان رجوع کنید. دلش برای سادگی و یک‌رنگی رزمندگان دفاع مقدس تنگ شده بود. تا جایی که یک روز شنیدیم خانم زینب کبری(س) نامه‌ی شهادتش را امضا زد.

در یک کلام؛ تمام حرفش پیروی مطلق از ولی فقیه بود.

پی‌نوشت:

آن‌چه خواندید مصاحبه با برادر شهید اسماعیل حیدری بود که در نوزدهم بهمن‌ماه سال جاری صورت گرفت. حیف بود این گفتگوی شیرین در قالب یک خاطره بیان نشود.


شنبه سوم اسفند 1392 - سید هادی مصطفوی -
برچسب‌ها: شهید اسماعیل حیدری مصاحبه با برادر شهید اسماعیل حیدری مدافعان حرم آمل خاطره

تأملی در برگزاریِ این همه یادواره‌های شهدا در شهرها و روستاها

زنده نگه‌داشتن یاد و نام شهدا فریضه‌ی بسیار مقدسی است که باید بر انجام این کار اهتمام ورزید. در سال‌های اخیر نیز این کار بیشتر از همه در قالب برگزاری مراسم یادواره‌ی شهدای یک محله و یا یک روستا و یک شهر و استان صورت گرفته است که صرفاً یک برنامه‌ای نمادین است.

به عبارت دیگر باید گفت اکثر فعالیت‌های صورت‌گرفته فقط و فقط مخصوص همان بازه‌ی زمانی است که آن برنامه در حال اجراست و برای زمان‌های بعد از خودش، مصرفی ندارد. اکنون دیگر بنرهای چند متری اعلام برگزاری یادواره‌های شهدای یک روستا و محله و کوچه و ... در جای‌جای شهر قابل مشاهده است و همگی مساجد و حسینیه‌ها اگر هیچ کاری هم در طول سال نکنند، مراسم یادواره‌ی شهدا را در کارنامه‌ی خود دارند.

سؤال اساسی و مهم این‌جاست که آیا نیازی به این همه یادواره‌های شهدا داریم؟ و آیا مسئولین برگزاری این مراسم و مدیرانی که اجازه‌ی برگزاری این مراسم را می‌دهند به خروجیِ و آورده‌ی این مراسم فکر کرده‌اند؟ یادواره‌هایی که با قرائت قرآن شروع می‌شوند، یکی از رزمندگان خاطرات جنگ تعریف می‌کند، یک روحانی سخنرانی می‌کند و آخر روضه‌ای هم خوانده می‌شود و ... تمام! و این‌که این برنامه‌ها مختص همان زمانی است که در حال برگزاری است و در نهایت هر سال یک شهر می‌ماند با ده‌ها و صدها یادواره‌هایی که با مصرف بیت‌المال و کمک‌های مردمی، اندک خروجی‌ای هم ندشتند.

علت این همه ریخت‌وپاش و شلختگی، عدم توجه به مسئله‌ی «تولید محصولات فرهنگی» است. چرا که قاطبه‌ی متولیانِ این‌گونه برنامه‌های به‌ظاهر فرهنگی، هیچ‌گاه به این موضوع فکر نمی‌کنند که چنان‌چه یک محله‌ای دارای چند شهید است، در کنار مراسم سالیانه، به تألیف کتاب و تهیه‌ی مستند و فیلمی از زندگی‌نامه‌ی آن شهدا پرداخته شود تا برای نسل‌های بعد هم بتوان کاری کرد. عموماً در این‌گونه برنامه‌های مقطعی، کار آموزشی صورت نمی‌گیرد که بتواند بر اذهان و قلوب مخاطبانش تأثیر عمیق بگذارد.

نمونه‌ی بارز این پدیده در اردوهای راهیان نور هم دیده می‌شود. نهادها و سازمان‌هایی که در طول سال به کارهای نمادین و اردویی روی می‌آورند، راهیان نور را هم صرفا یک کار نمادینی می‌دانند که باید همه‌ساله برگزار شود و می‌پندارند که با این کار، یاد و نام شهدا را زنده نگاه می‌دارند؛ اما به‌واقع این اردوها را نمی‌توان کار فرهنگی تلقی کرد؛ چرا که «کار فرهنگیِ یک هفته‌ای» نداریم؛ بلکه قبل و بعد از این اردو باید فعالیت‌هایی صورت بگیرد. اما شاهدیم که پس از برگزاری اردو، نه کسی جذب سیستم شده و نه هیچ اتفاق جدیدی افتاده؛ اما اگر چنان‌چه قبل از برگزاری اردو، سلسله برنامه‌های آموزشی برای مخاطبان برگزار شود، آن شخص خودش را در متن کار حس می‌کند و نگاهش به اردو یک نگاه معنوی است نه صرفا سفری به مناطق عملیاتی!

کسی را در نظر بگیرید که در حال نگارش یک کتاب پیرامون زندگانی یک شهید است و برای این کار، آموزش‌هایی را دیده و تحقیقاتی هم به عمل آورده است. حال وقتی این شخص وارد فضای مناطق عملیاتی می‌شود، چنان نگاهی دارد که از وجب‌وجب مناطق و ثانیه‌ثانیه‌ی اردو برای پیشبرد اثر خود استفاده می‌کند و پس از اردو نیز افسرده و دلگیر نمی‌شود و مثل برخی‌ها در وبلاگ و دفتر خاطراتش اظهار شرمندگی و بدبختی و عجز و ناله نمی‌کند که ای وای ما هیج کاری برای شهدا نکرده‌ایم! بلکه پس از اردو با نشاط بیشتری به ادامه‌ی نگارش کتاب خود می‌پردازد. ( و یا هر اثر فرهنگی دیگر)

به طور کلی شرکت در این‌گونه مراسم و اردوها به خودی خود، هدف نیست؛ بلکه ابزاری است برای رسیدن به هدف. هدف هم تولید اثری است که بتوان به آن افتخار کرد که شاید آن‌چنان زیبا و تأثیرگذار باشد که رهبرت راجع به آن بگوید:

«ساعات خوش و با صفایی را در مقاطع پیش از خواب، با این کتاب گذراندم؛ والحمدلله»یک

* یک. بخشی از تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب نورالدین پسر ایران؛ بیستم دی‌ماه 90

بازنشر در عمارنامه و تا شهدا و راز57 .

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 - سید هادی مصطفوی -
برچسب‌ها: یادواره‌ی شهدا رهبر انقلاب کار آموزشی کار فرهنگی اردوی راهیان نور

برای خدا

بودن، تمامِ فلسفه‌ی زندگی نبود

ماندن به جز اشاعه‌ی مردانگی نبود

این شاهدان که خاطرشان نیک مانده است

باری؛ به جز برای خدا بندگی نبود



یکشنبه بیستم بهمن 1392 - سید هادی مصطفوی -
برچسب‌ها: شعر انقلاب اسلامی امام خمینی دهه فجر برای خدا
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin